در را که گشودم بادی سرد صورتم را نوازش میداد یقه کتم را بنا گوش بالا کشیدم گامم هارا تند تر نمودم تا از سرما برهم دیگر از ترس خبری نبود زندگی رنگی دیگر داشت نیرو بودو تلاش امید بود برای آینده ای بهتر اتوبوس به فاصله ۲ متری من نگاه داشت خود را به داخل آنا چپاندم سرما تا مغز استخون هایم نفوذ کرده بود یه جای خالی بود نشستم کلاهم را برداشتنم
+ نوشته شده توسط افشین ربانی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت
10:40 |
